نامه 071-به منذر بن الجارود
[صفحه 246] بسوي منذر فرزند جارود بدينسان شاه عنوان نامه فرمود نکوئيهاي بابت دل مرا شيفت مرا درباره تو پاک بفريفت گمان کردم تو چون فرزند آني ره و رسم و را از پيرواني براه دين چو او هستي بکوشش بشريانت بود خون زو بجوشش وليک افعال و کردارت گواه است که آن نيکو گمانم اشتباه است خبر آمد مرا کاندر امانت زده سر از تو نيرنک و خيانت ز فرمان بردنت از ما است منظور نکردي تا ز فرمانداريت دور ز ما خواهي بريدن بند پيمان زدن چنگال اندر بند طغيان چرا دنياي خود را کردي آباد و ليکن آخرت را بردي از ياد بريدي از ديانت رشته و بند بخويشانت نمودي بند و پيوند بدان اي منذر اين را بي کم و کاست خيانت کردنت باشد اگر راست همان اشتر که اندر خانه داري و يا کفشي که بر آن پا گذاري که آن اشتر برد بار و خورد خار دوال کفشکت بيارزش و خوار بود آن دوز شخص تو نکوتر تو ز آن دو خوارتر بي آبروتر تو و هر کس چو تو اندر تعدي است نه با او گفت بتوان بسته سدي است نگيرد با چو تو انجام کاري مقام و رتبه والا نداري تو را داري حباثت چون بطينت نشايد در امانت داد شرکت ببايستت کنار از کار دارم بجايت ديگري را برگمارم چو مکتوب من از قاصد ستاني بخوان وسوي من شو بيتواني رضي فرموده اين منذر همان بود که شه دربارهاش اينگونه فرمود که وه تا چند اين کس خودپسند است به دو بردش دلش از کبر بند است
صفحه 246.