نامه 061-به كميل بن زياد











نامه 061-به کميل بن زياد



[صفحه 191]

کميل ابن زياد از دوستان بود علي را محرم راز نهان بود بهر ره بود شه را يار و دمساز درونش بد بشه گنجينه راز غمي گر گاهي از شه تاب بردي بدفعش بر کميلش مي‏سپردي بد او عالم باسرار و منايا بدانستي چسان باشد قضايا دلاور بد بميدان اطاعت ولي خالي درونش از شجاعت بتقوي بد بلند آواز و پر صيت شهش فرمود فرمانداري هيت بغارت خصم از او آسوده بگذشت بتو بيخش چنين شه نامه بنوشت ز شهر تو شنيدستم که دشمن بشهر ديگري بگشوده مکمن تو را ناچيز اندر هيت انگاشت بتاراج دگرجا راه برداشت بجاي آنکه در شهرت نظارت کني کردي دهي تاراج و غارات بدشمن هيت را آسان سپردي سوي قرقيسيا پس راه بردي دليل اينکار تو بر ناتواني است بدور انديشه‏ات از کارداني است تو را گفتم که همچون سد ستوار ز دشمن مرکزت را شو نگهدار که گر او حمله آرد بهر تاراج شود بر ناوک تو قلبش آماج نه آنکه بر دهي بيهوده تازي بياران خصم خيره چيره سازي تو ميبايست چون کوه از دليري جلو آن سيل جوشان را بگيري نه که بر گردن ياران شوي غل ز خودسازي براي دشمنان پل نه بد چون قوت و نيرو ببازوت ز شوکت سنگ کم بد در ترازوت نه اندر قلب بدخواهان خراشت نه بيمي داشتند از دور باشت چرا

کردي بکار زشت اقدام که نتوانم چه بايد دادنش نام توني سدي بدين کردار بستي نه از دشمن توانائي شکستي نه شادان قلب ياران کردي از خويش نه کاري بر اميرت بردي از پيش خلاصه خوب جولاني نکردي نکوکار نماياني نکردي بدور اين امر سخت از احتياط است بوهن و سستي اندر ارتباط است


صفحه 191.